مطلوب سنگسار
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
ای روح بی قرار، چه با طالع ات گذشت؟
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند
بی تاب از تو گفتنم، آوَخ که قرن هاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر از خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 0:12 توسط امیر
|
سلام. ممنون که از وبلاگم دیدن می فرمایید.