گاهی
می برد دل ز برم چشم سیاهی گاهی
می کند خون جگرم برق نگاهی گاهی
بسته ام دل به دل سنگی زیبا رویی
سنگِ دل می شکند مویه و آهی گاهی
«رسم عاشق کشی اش شیوه مه رویی بود»
رسم هم می شکند چهره چو ماهی گاهی
من بگریم ز فراق، او بخندد چو گل
می چکد ژاله ز گل، صبح و پگاهی گاهی
(خود سانسوری)
آتش افروز شود شوق گناهی گاهی
روشنی بخشم اگر، از غم هجر می سوزم
«رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی»
گر «امیری» بدهم در ره عشقش چه باک؟
سر و جان هم بدهم بر سر راهی گاهی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 21:46 توسط امیر
|
سلام. ممنون که از وبلاگم دیدن می فرمایید.