تا کی از يوسف و آن پير زن تر دامن

قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من !

تا کی انکار کنم عشق زليخايی را

تا مجوز بستاند غزلم الزامن ! !

بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد

اگر انکار کنم هيبت دريا را من !

عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت

تا که سرگرم شود با زدَنَش صدها «من» !

چند قرن است به عشق سريال مجنون

غرق در خواب و خيالند همه ، حتی من !

ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند

داوری کو؟ که بگويد تو محقّی يا من ؟!

عشق ، عصيان زليخاست نه !حُسن يوسف !

قصه ای بيش نبود آنچه تو گفتی با من !

طریقی