ای عشق برو کز تو به جز درد ندیدم

حاصل ز تو جز اشک و رخ زرد ندیدم

ای عشق در این قحط وفا، قحط محبت

جز خویش کسی را به رهت مرد ندیدم

هر چند که بر آتش دل اشک فشاندم

این مجمر افروخته را سرد ندیدم

همچون دل سودا زده ی خانه به دوشم

یک کولی آواره ی شبگرد ندیدم

با اینکه «امیرم» در این گوهری دشت

جز نه به زبان مرد و نامرد ندیدم