کو چشم آبی ات که بهاری کند مرا؟

در انجماد عاطفه جاری کند مرا

من بی عصا گذشتم از احساس پیری ام

تا دست های گرم تو یاری کند مرا

ای کاش چشم های تو این نرگسان مست

از درد بی کسی متواری کند مرا

فردا که می روی به افق های دور کاش!

گرد گذشتن تو غباری کند مرا

از هجرت کبوتری ام خسته ام ولی

کو آن قفس که باز قناری کند مرا؟